خرید بک لینک
اهل خانه در خوابند؛ امشب اما چشمهایم نشانی از خواب ندارد... این سکوت شبانه فرصت خوبیست برای نوشتن از تو دایی محمود* جان. فرصت تا نیمه شبی قلم به دست بگیرم و با تو حرف بزنم. حال که قصد نوشتن از تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 9:54

سپاس خدای را که نسیم زندگیبخش بر ما وزید؛ اندام کارگر برایمان گماشت؛ روزی حلال بخشاندمان و درب حاجت به سوی غیر را بر ما بست و احتیاجمان را فقط به سوی خود روانه کرد... پس سپاس خدای را؛ آن سپاسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 9:54

می آمدی؛ بی تاب و شلوغ. فرصت نمیداد&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 4:59

خلوت خُلد..... این تنها بازمانده ایستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 4:59

یکی دو سه سال است که رویاهایم را در&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 4:59

زیباییهای دنیا کم نیست؛ از جنگلهای بکر آمازون گرفته تا سرسبزیهای شرق ِ دور؛ از سفیدی کوه تا قهوهایِ کویر و کوه..... زیبایی البته برای من تعریف دیگهای داره؛ زیباییهایی که حتی ممکنه ظواهر سخت و ناراحت کنندهای داشته باشه دلگیر باشه؛ غیر قابل توضیح باشه زیباییهایی که نه اونقدر قشنگه که بشه ازش تصویری کشید نه اونقدر تیره و تاریک که نشه ازش متنی نوشت مثل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

نه به خاطر شاهراه های کوچک..... این ترانه آشناست به گوشم خسته بی رمق منتظر و غمگین در میان تراس با دستی دوربین خویش انداز را تنظیم میکردم؛ میدانستم برای ثبت هر عکس باید دروغی شادمانه را در این دنیا به یادگار بگذارم!!! باید دانست که آدم ها از خستگی ها و غم هایشان عکس نمیگیرند......... باید میدانستم این را درست در همینجایی که پر شکوفه ترین کلمات من به خواب ساادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

کاش میشد زمان تو آروم ترین لحظهی زندگی توقف میکرد تو کوچکترین لبخند؛ تو قصههای کودکی! فارغ از همهمه؛ فکر؛ دغدغه ترسِ از دست دادن نابودمون کرد.... کاش زمان تو شیرین ترین رویای شبونه برای همیشه توقف میکرد..... باید از خدا ممنون باشیم اگه به مصیبت های بزرگ گرفتاریم نه به معصیتهای پی در پی! و من امیدوار خواهم ماند سرانجام یکی از همین روزها تمام نگاههای خیسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

پارت اول: چهارشنبه شب صدای شستن استکان مبل های ساکتِ منتظر نارنج های حیاطِ شمالی سایه روشنِ پرده های اتاق تنصیف سوزناک زند وکیلی: همه شب نالم چون نِی که غمی دارم چو بوی گل..... نوای سمت شرقیِ خانه: فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد [رادیو] میگویم باران که احتمال نمیخواهد! یا می آید یا نمی آید مثل تو که یا می آیی یا نمی آیی با همان روشنیِ نور اتاق خیره به سقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

کاش میتوانستم پرواز کنم تا اوج تا بیکرانِ آبی آنجا که در قلبِ خاکی و پُر سکوتِ رود خاطراتِ اقاقی را ورق میزنند آنجا که آفتاب میتابد روی فرش گلهای قالی را نوازش میکند مادرانه........ مادرانه... من؛ گُمگشتهای پُرم از سایه ای بیعصا ظلمتِ شب ای تلخیِ بینهایت دریغا..... دریغا از شما سرچشمهی این نتوانستن از کجاست؟؟؟ من میخواهم پرواز کنم با همین زنجیر به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

مثلِ نمناک ترین کوچههای خلوت جنوب که مدتها راه رفتیم.....میخواهم بنویسم.... آن لحظهای را که نمیبینم اما احساس میکنم شبیهِ همان روزها همه جا ساحل بود و صدف بود و تاجایی که چشم کار میکرد همه چیز طلایی بود و گهگاهی هم آبیطبق معمول جیبهایمان پر از بادام زمینیهای شور و بوداده بود و از کنج چادر مسافرتیمان جدا بودیم به بیراههترین کوچههای جنوب؛ به غربتی که اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

آسمانِ عصر؛ آبیِ پرنگ است. دقیقا مثلِ آن روز.... آن غروبِ سردِ زمستان که دبیرستانی بودمزمانی که دبیرستانی بودم؛ توی دبیرستان.... کلاسمان تمام شده بود اما تعطیل نشده بودیم! معلم گفته بود میتوانیم برویم به حیاط و خوش بگذرانیم! آخرین روزهای اسفند بود و انگار آنها هم دلشان میخواست به جای آنکه پشت میزی شعرهای سهراب را معنا کنند؛ بروند خانه هایشان و کابینت هایشاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

از "ولنتاین" بیزارم. از کی این طور شد نمیدانمبیزار نه بخاطر آن کارت پستال های اکلیلی و قلب های پارچه ای رنگارنگ و موزیکال هایی با جمله ی معروف be my valentineو نه حتی بخاطر آن جوان هایی که به عروسکهای در دستانشان نگاه میکنند و به این فکر میروند چرا چیزی که برای ثابت کردن عشق وجود دارد باید از جنس پارچه ای ۲۰ تومانی باشد! عشق چیزیست که یا خوشبختمان میکند یاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

دلم تنگ میشود برای این لحظه ها... برای این چیز های ساده.... برای هوای ابری و باران های ریزِ پشت شیشهبرای عطر پوست پرتغال روی بخارییک دنیا قصه های بی انتها توی هزار و یک شب های ناتمام.....چند روزیست زمزمه های برگ درختانِ نو؛ نوید آن را میدهند که بدون شوخی بهارِ دلکش رسیده است زمستانِ عزیزم؛ فصلِ آخرم؛ خدا به همراهت. راستی یک چیزی را جا انداختم؛ زمستان بی رنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

نشسته بودم زیر سقف بلند آسمان و ابرهای بزرگی را تماشا میکردم که حین حرکت به سمت شرق در افق مرتب شکل عوض میکردند و دور میشدندیکی از ابرها خیلی آهسته با ابر جلویی اش برخورد کرد و شبیه به کبد آدمیزاد شد!سرم درد میکرد. از صبح درد میکرد. اما هیچ مسکنی نخوردم. صرفا برای آنکه به قول دوستم نجمهمهیار "میخواستم به کبدم محبت کنم". چقدر مسخره! محبت کردن به کبد نازنیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش دادخواه تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 21:45

صفحه بندی